تبليغاتX
مگریز ز چشمم ، ای خیالش !

اونایی که موبایل جا میذارن تو تاکسی، تو خونه ، تو بقالی

اونایی که آدرس خونه خودشون رو توی راه برگشت به خونه فراموش می‌کنن و سر از یه سر دیگه شهر در می‌یارن

اونایی که گاه و بیگاه گوشه چشاشون چروک میفته

اونایی که نگاشون دوره

اونایی که وقتی میخوان صداتون کنن اسم یه عده آشنا و غریبه رو ردیف می کنن تا به اسم شما برسن

اونایی که نصفه شب بی سیگار می مونن میزنن میرن تا کارگر جنوبی از اون بابایی که سیگار چیده جلوش یه پاکت بهمن کوچیک میگیرن

اونایی که میرن راه آهن سوار اولین قطاری میشن که راه میفته و با اولین قطار برگشت برمیگردن که فقط تو قطار باشن و توی راه روهاش وایستند تا خیرگی کنند و باد بزنه به صورتشون

اونایی که وقتی دارین خاطره تعریف می کنین خاطره‌ای که خود اون آدما یه پای داستان بودن رو اصلا یادشون نمی‌یاد و الکی سر تکون می‌دند که یادشونه خیلی خوب یادشونه

اونایی که می زنن می‌رن کوه، به جای اینکه برن سر کار راه کج می کنن برن کوه

اونایی که وقتی دارن توی پیاده‌روهای ولیعصر راه می‌رن مواظبن پاشون نره رو خطا

اونایی که از ساندویچ کثیفا بلدن سُس بدزدن برن باهاش در خونه طرف رو زمین واسش بنویسن

اونایی که جمعه صبا آفتاب نزده می‌رن لاله زار راه می‌رن

اونایی که قبل هر شماره‌ای که می‌خوان بگیره یه شماره رو همیشه اشتباه می‌گیرن

اونایی که سربه سر پیرمردهای توی پارک می زارن یاد جونی هاشون بیفتن

اونایی که چایی می‌خرن با سیگار می‌یان خونتون باهم سیگار بکشین چای بخورین

اونایی که آخرین نفری هستن که وقتی از کاربی‌کار شدین تا دم در باهاتون می‌یان

اونایی که اولین پیک عرق رو می‌زنن به سلامتی سفرکرده‌ها

اونایی که یه آرشیو آهنگ دارن که هیچ‌کس ازش خبر نداره، ریختن تو ام پی تری پلیرشون گوش می‌کنن شبا تا بخوابن

اونایی که تو اتوبوس می‌رن سمت پنچره می‌شینن و پاهاشون رو جمع می‌کنن تو شکمشون

اونایی که زیره کتابا خط می‌کشن و گوشه کنارش نشانه می‌زارن که یه روز با صدای بلند برای کسی بجز دیوار بخونن

اونایی که دارن کار خونه می‌کنن پیاز سرخ می‌کنن ظرف می‌شورن یه آهنگی رو همیشه با سوت می‌زنن

اونایی که می‌خوان بخندن اول گوشه راست لب بسته شون بالا می‌یاد و بعد چشاشون رو می‌بندن و باز می‌کن و دوباره می‌بندن

اونایی که بدون اینکه پلک بزنن می‌رن تو پستوی آشپزخونه تو تاریکی می‌شینن اشک می‌ریزن

...


این متن نه انتهایی داره و نه نتیجه ای ! 

فقط به خاطر اونایی که اینطوری ان ، اینجا گذاشته شده.

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 7:53 بعد از ظهر توسط منصوره و مینا |

ای لعنت به این غروب دلگیر

ای لعنت به این دل گرفته

و ای لعنت به این سر درررررررررررد لعنتی تر

+ نوشته شده در جمعه 25 فروردین1391ساعت 8:12 بعد از ظهر توسط منصوره و مینا |

+ نوشته شده در جمعه 18 فروردین1391ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط منصوره و مینا |

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 فروردین1391ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط منصوره و مینا |

+ نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1390ساعت 11:8 بعد از ظهر توسط منصوره و مینا |

بزن دست قشنگه رو که بالاخره این اینترنت بی ....... من وصل شد  

+ نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند1390ساعت 10:2 قبل از ظهر توسط منصوره و مینا |

دلم يه خورده بدجنسي ميخواد، بدون عذاب وجدان!

+ نوشته شده در شنبه 19 آذر1390ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط منصوره و مینا |

Nemidunam chi bayad benevisam inja. be jaaye ye jaaye dige daram inja minevisam chon be 1001 dalil nemitunam unja begam!

Faghat mikham begam ALAAN KHEILI KHEILI KHEILIIIIIII BE HOZOORET, HARFAAT, TAHLIL HAAT VA DELDARY O NAVAZESHET EHTIYAJ DARAM...

Man inja bas delam tang ast o ...

+ نوشته شده در جمعه 18 آذر1390ساعت 8:19 بعد از ظهر توسط منصوره و مینا |

خ.آ : آقای ... گفتن دیگه باید کم کم ... انجام بدین

من : آقای ... بیخود کردن، ایشون مسئولیت شون در این حد نیست که بخوان واسه واحد من تصمیم بگیرن  

خ.آ : خب به هرحال ... توصیه خوبی کردن اتفاقا

من : ایشون کارای خودشون رو درست انجام بدن، توصیه دادن به بقیه قسمتا پیشکش


خ.آ : فکر نمیکنی بهتر باشه با این بدهکارای سیستم خودت تماس بگیری؟

من : نه  این کار رو سپردیم به شما

خ.آ : آخه هرچی باشه تو مسئول آموزشی، تو بگی بهتره آآآ

من : چون من مسئول آموزش ام، من میگم کی زنگ بزنه  


خدا شاهده عقدۀ ریاست و آقابالاسر بازی درآوردن واسه کسی رو ندارم، اما تازگی ها شدید احساس میکنم که چقدر این حس همزادپنداری و ملاحظه کاری های مزخرف ام داره باعث میشه که همکاران محترم ازم سوء استفاده کنن و چقدر دارم کار رو واسه خودم سخت میکنم.

و میدونم، که این تغییر ناگهانی منصوره، خیلی توی چشم بقیه میاد و خیلی واسه بقیه ای که مدت ها شدید هواشون رو داشتم گرون تموم میشه.

اما چه کنم؟؟؟!!!

اینم یکی از خصوصیات اخلاقی گند من ه.

+ نوشته شده در یکشنبه 13 آذر1390ساعت 9:10 قبل از ظهر توسط منصوره و مینا |

حس می کنم تا وقتیکه خودمو از توی این مخمصه کامل نکشم بیرون، تا وقتیکه که کااامل تخلیه نشم، نمی تونم روی هیچ چیزی تمرکز کنم.

از خیلی ها گله دارم

اصلا دوست دارم که گله داشته باشم

دلم میخواد واسه یه بارم که شده من طلبکار باشم

طلبکار نارفیقی ها

طلبکار کوتاهی ها

طلبکار بی چشم و رو بودنا

طلبکار صبر و تحمل و گذشت هام

طلبکار چیزی که نمیتونن درک کنن و منم حوصله ندارم که توضیح بدم

دلم میخواد منت بذارم

دلم میخواد کم بذارم

دلم میخواد لنگ بذارم

 

من یه روزی باید به اینجا میرسیدم و رسیدم

یه روزی باید ارزش یه چیزایی و بی ارزشی خیلی چیزا واسم معلوم میشد

خدایا شکرت ، هزار هزار بار شکرت که واسم معلوم شد.

 

ببخشید اگه بعد از این همه وقت، حتی نمیخوام توی چشماتون نگاه کنم

ببخشید اگه نهایت تلاشم رو به کار میگیرم اما فقط میتونم با یه لبخند مصنوعی سلام بدم

ببخشید اگه انرژی ای واسه تحمل، هضم و دیدن شما ندارم

ببخشید اگه در مقابل کنایه هاتون خودمو نمیزنم به اون راه

ببخشید اگه جواب طعنه هاتون رو با طعنه ای کوبنده تر میدم

ببخشید اگه این روزها زبونم تلخه

ببخشید اگه این روزها سورپرایز میشین

ببخشید اگه دیگه دلیلی واسه صبر ندارم

ببخشید اگه اینروزا خودم از هرکس دیگه ای مهمتره واسم

ببخشید اگه رفتارام ضد و نقیض شده

ببخشید اگه وسط دغل کاری هاتون میگم : لطفا سر منو به طاق نزنین

ببخشید اگه وسط حرف های مبهم تون میگم : لطفا شفاف تهدیدم کنین

ببخشید اگه با سیاست خودتون باهاتون رفتار میکنم

ببخشید اگه هندونه میذارم زیر بغل تون و بعد سرتون رو به طاق میزنم

ببخشید اگه اینروزها اجازه نمیدم نجابت رفتار روزانه ام، خواب شبانه رو ازم بگیره

ببخشید اگه قید دوستی تون رو فقط و فقط محض خاطر عزیزترین دوستم میزنم

ببخشید اگه نقشه هاتون رو فقط و فقط محض ضایع شدنه حق همکارم بهم می ریزم

ببخشید اگه قید وعده وعید های سمت و مقام تون رو فقط محض اعتقادات و باورهام میزنم

ببخشید اگه زیرآب تون رو به خاطر نارفیقی هاتون میزنم

ببخشید اگه مسائل روزمره شما دیگه واسه من اهمیتی ندارم

ببخشید اگه دوستی های خاله خرسه تون رو به روتون میارم

ببخشید اگه این روزها به شما و رفتارهاتون میخندم

ببخشید اگه باهاتون مثل خودتون رفتار میکنم

ببخشید اگه برای خواب و خیال های شیرین تون پشیزی ارزش قائل نیستم

ببخشید اگه دیگه هیچ اعتقادی به حسن نیت رفتارتون ندارم

ببخشید اگه غیر رسمی بهتون نشون میدم که حق کش اید

ببخشید اگه رسما بهتون میگم مال مردم خور

ببخشید اگه مخفیانه بهتون میگم اعتقادی بهتون ندارم

ببخشید اگه آشکارا ارزشی واستون قائل نیستم

ببخشید اگه اعتقاداتتون رو با صدای بلند به خودتون یادآوری میکنم

ببخشید اگه دیگه دوستی، رفاقت، همکاری، آشنایی و حتی سلام و علیک تون رو نمیخوام

ببخشید اگه این روزها صدای منصوره خیلی بلند شده

ببخشید اگه این روزها خبری از اون کوتاه اومدنا و خودمو به ندیدن زدنا نیست

ببخشید اگه این روزها حرف و عملم خیلی رک شده

ببخشید اگه منصوره دیگه اون منصوره ی سابق نیست.

 

توی این لحظه ، خوشحالم

خوشحالم چون احساس خوبی دارم

و احساس خوبی دارم چون دست به سینه، محکم و حق به جانب، جلوی کسی ایستادم که فکر میکنه حرف اول و آخر رو اونه که میزنه اما از دیدگاه اخلاقی و عادلانه من در اوج خطا و سقوطه و من کوچکترین اعتقادی به اعتقادات و رفتاراش ندارم و حرف هایی زدم و طوفانی به پا کردم که خودم هنوز تو شک ام!

احساس خوبی دارم چون صدا و حرف های براومده از دلم، اول از چهار دیواری اتاق رفت بیرون و بعد از اون منصوره پر از آرامش، همراه با لبخندی ملیح از اتاق خارج شد.

 

احساس خوبی دارم چون بعد از مدت ها دارم می نویسم.

 

من زیادی صبر کردم، داشتم می ترکیدم، اما شکر خدا تونستم خودم رو کنترل کنم تا یه موقعیتی که دوباره آرامشم رو به دست بیارم و بعد ضربه نهایی. اونم در کمال جسارت، در اوج جدیت و بهتر از همه، در نهایت آرامش.

و چه خوب که بعد از مدت ها حرص خوردن و درد و مرض و اعصاب خوردی، الان خالی از هر حرف خورده شده و نزده و عقده شده ، خوشحال و راضی می تونم بخوابم.

 

فردا و نتیجه رفتارم واسم مهمه و دوست دارم نتیجه ای بگیرم که به نفع و مصلحت ام باشه اما جسارت امروز و ابراز اعتقادات و باورهام، در برابر و در مورد افرادی که ادعاشون گوش ما رو خیلی وقتی پر و کر کرده و فکر می کنن ... ، واسم خیلی خیلی مهم تره.

حالا اگه از 100 تا آدم دور و برم ، فقط و فقط ، 1 نفر ، 1 نفر و تنها و تنها 1 نفر ، بفهمه که من چی میگم، همون 1 نفر ... ... مرا بسسسسسسسسسسسسسسسس

+ نوشته شده در شنبه 5 آذر1390ساعت 9:7 قبل از ظهر توسط منصوره و مینا |

 صوری جون تولدت مبارک

+ نوشته شده در دوشنبه 25 مهر1390ساعت 10:58 قبل از ظهر توسط منصوره و مینا |

بلد نیستم فکر کنم!!! میترسم حرف بزنم. نمیدونم.

بخاطر همیناست که مغزم زیادی شلوغه و نمیتونم به مسائل جورواجوری که توشه نظم بدم.

به زودی میبینمتون، کنار آذر خوشگله!

+ نوشته شده در یکشنبه 24 مهر1390ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط منصوره و مینا |

مهم نیست این حس عجیب و غم انگیز از کجا شروع شد! اما میخوام بنویسم :

تازگی ها میترسم از بزرگ شدن ، از پیر شدن ، از از کار افتادن ، از مردن ... دلم میخواد جوون بمونم ، دلم نمیخواد بیش از این بزرگ!!! بشم ...

دیروز مدام و مدام و مدام یاد دوران بچگی ام می افتادم ، آدمایی که الان نیستن و دورانی که گذشته و افسوس گذشتن و نبودن شون ... چقدرم که تا آخر شب اتفاقای کوچیک و بزرگ افتاد تا بیشتر و بیشتر اشک من رو به یاد تمام این چیزا در بیاره ...

یاد 7 سالگی خودم و فاطمه افتادم.

اون زمانی که من و فاطمه با هم همکلاسی بودیم، توی دبستان قدیمی فخر که حتی مرضیه و مریم، و حتی مامان زری ام اونجا درس خونده بودن!!!

یادم افتاده بود به حیاط بزرگ و کلاس های قدیمی دبستان. دلم داره پر میزنه واسه اینکه برم اونجا و بشینم توی اون حیاط و یه دل سیرررررررررررررررر گریه کنم. نمیدونم چرا دلم واسه اون مدرسه اینقدر تنگ شده یکدفعه ای. دلم واسه پناهگاه تاریک و کوچیک مدرسه ، واسه کلاس های قدیمی و رو به ایوون ، واسه نیمکت های داغون ، واسه 4 نفری روی یه نیمکت نشستن ، واسه دفتر مدرسه ، واسه خانم تخشید ، واسه خانم نیکویی که زد پشت سر من و همون باعث شد که از مدرسه بیرون اش کنن، واسه خانم بکایی که میگفت میذاشتین منصوره یه سال دیرتر دکتر بشه! واسه خانم غدیری که روزای معلم واسش از باغچمون گل می چیدم و میبردم ، واسه خانوم عیوضی و اخلاق تند و منظبط همیشگی اش ، واسه خانوم کلباسی و مقنعه همیشه کج و کوله اش و خلاصه واسه همه و همه و همه چیزززززززززززززززز تنگ شده

یاد میاد اون زمان آقای پناهنده فراش دبستان مون، و خیلی های دیگه که نمیدونستن من و فاطمه باهم همسایه ایم نه چیزی بیشتر اشتباهی فکر می کردن ما خواهریم ... یادش بخیر، چقدر ازش قویت توی اون بسته های اندازه کبریت زرد رنگ می خریدیم و می خوردیم ...

یادم میاد اون زمان، روی پله ی در خونه قدیمی مون، من و فاطمه، عصر به عصر مامان بازی می کردیم ... ما دو تا همیشه با هم بودیم و اگه دخترای دیگه ام دلشون میخواست، می تونستن به ما ملحق بشن اما من و فاطمه و اسباب بازیامون مثل هم بودن ، فقط ماله اون همیشه صورتی بود و ماله من آبی ...

یادم میاد وقتی تولدم بود، مریم و مرضیه با برگه های دفتر حلقه های کاغذی درست میکردن و مینداختن توی همدیگه و بعد وصل میکردن به دیوار اتاق کوچیکه و بعدم عسلی مبل ها رو میذاشتن پایین اش و مثلا واسه من تولد می گرفتن تا فاطمه رو دعوت کنیم و بعد خونواده ما و اونا تولد من رو جشن بگیریم!!! چقدر دلم هوای اون سادگی ها رو کرده ...

هوای اون تزئینات با کاغذ باطله

هوای اون اتاق کوچیک و تاریک با یه پنجره کوچیک تر

هوای اون خونه قدیمی

هوای اون راه پله های آهنی مارپیچی

هوای اون پرده های حصیری توی اتاق بالا

هوای اون اتاق کاه گلی و بوی خوبی که موقع آب دادنشون بلند میشد

هوای اون سرسرای بزرگ و موکتی که بارها و بارها به آتیش اش کشیدم

هوای اون نیمکت های فلزی سبز که از مریم و مرضیه به من به ارث رسیده بود

هوای زیرزمین تاریک و خنک مون

هوای صندوق قدیمی مامان و چیزای هیجان انگیز توش

هوای کلکسیون پوسته آدامس های مرضیه که اونجا قایم میکرد

هوای کتاب های قدیمی و باحال ارث رسیده به من

هوای چمدون های پر از رمز و راز بابا!

هوای دیوارهای کنگره ای زیرزمین و چراغ های قدیمی

هوای حیاط خوش آب و هوامون که جون میداد واسه درس خوندن و دوچرخه سواری

هوای والیبال های عصرانه من و بابا و مامان و مرضیه ، دو طرف بند رخت توی حیاط

هوای درخت توت و انگورمون و کل کوچه رو مهمون توت و انگور کردن

هوای لی لی بازی کردن های من و مرضیه

هوای محترم خانوم و کاچی های بیبی سه شنبه اش

هوای فاطمه خانوم ترشی و موسیرهای خوشمزه اش

هوای پری خانوم و داداشی های من

هوای ترس از حج خانوم و حج آقاااا که سروصدامون مزاحم شون بشه

هوای ترس از حرف زدن با رسول که یه موقعه بابا نفهمه من با یه آدم سیگاری حرف زدم!!!

هوای مهری خانوم و درد سوزن زدناش

هوای عصمت خانوم و پا دردش

هوای فرزانه و همیشه دم در خونه ما بودنش

هوای شب های چهارشنبه سوری

هوای نیمه شعبان

وای خدااااااااااااااااا

چقدر دلم میخواد برگردم به اون دوران

چقدر دلم هوای اون محله و اون خونه و اون کوچه و اون آدما رو کرده

چقدر دلم هوای دوستای دبستانم رو کرده

خدایا، چقدر دلم هوای فاطمه رو کرده ...

خدایا، چقدر دلم میخواد برم توی دبستان فخر یا ...... .... و حسااااااااااااااااااااااااابی گریه کنم ...

+ نوشته شده در یکشنبه 3 مهر1390ساعت 7:40 قبل از ظهر توسط منصوره و مینا |

چقدر اینجا بوی آشنایی داره !

اینروزا خیلی سریع داره میگذره!

خالی از حوصله!

پر از خستگی کار!

خالی از وقتی واسه خودم!

پر از انتظارات بقیه!

خالی از وقت واسه آدما یا چیزایی که دوستشون دارم!

پر از آدمایی که اسمشون همکاره!

خواستم بگم هستم و میام اینجا اما وقتی نیست ...

منصوره

+ نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور1390ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط منصوره و مینا |

دو تا گوش میخوام. 

دو تا گوش شنوای غریبه که از گفتن حرفام خجالت نکشم. 

خجالت از رفتارای شما!


+ نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور1390ساعت 0:2 قبل از ظهر توسط منصوره و مینا |

خیالات آزاد شد ...

    

+ نوشته شده در یکشنبه 19 تیر1390ساعت 2:36 بعد از ظهر توسط منصوره و مینا |

تولد ۶ سالگی ات مبارک ، خیالات !

 

پ ن : من که آخرش نفهمیدم چطوری سن رو محاسبه میکنن. اما پیش خودم اینطوری حساب کردم که :

۶ = ۸۴ - ۹۰

+ نوشته شده در یکشنبه 1 خرداد1390ساعت 8:13 قبل از ظهر توسط منصوره و مینا |

د

د

ج

!

... ...

+ نوشته شده در سه شنبه 20 اردیبهشت1390ساعت 12:13 بعد از ظهر توسط منصوره و مینا |

 

همه آرزویم این است

نتراود اشک در چشم سیاهت مگر از شوق زیاد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

و

به اندازه هر روز تو عاشق باشی

عاشق آنکه دلت می خواهد 

و به لبخند تو از خویش رها می گردد

و

تو را دوست بدارد 

به همان اندازه که دلت می خواهد ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 بهمن1389ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط منصوره و مینا |

مهربان خدای خوب من

به خاطر آرامشی که ارزانیم داشتی از تو ممنونم

به خاطر رفع همه دغدغه ها  و امنیتم از تو ممنونم

به خاطر جسم سالم و نشاط و شادابی ام از تو ممنونم

به خاطر آگاهی و دانایی ام از تو ممنونم

به خاطر گذشت و بخششم از تو ممنونم

 

مهربان خدای خوب من

به خاطر امیدواری به لطف بی پایانت از تو ممنونم

به خاطر رزق و روزی حلال و فراوانم از تو ممنونم

به خاطر همنشینی با خوبانت از تو ممنونم

به خاطر خانواده خوبم از تو ممنونم

به خاطر زندگی جدیدم از تو ممنونم

به خاطر نیل به تحول و تولد دوباره ام از تو ممنونم

به خاطر وجود شکر گزار و سپاسگزارم از تو ممنونم

 

ای خالق دلسوز و مهربان

از تو برای همه آرامش الهی می طلبم

از تو برای همه سلامت و تندرستی می طلبم

از تو برای همه دلی شاد و قلبی مهربان می طلبم

از تو برای همه گشایش امور می طلبم

از تو برای همه توفیق هدایت الهی می طلبم

از تو برای همه معنویت روز افزون می طلبم

 

خدای قادر من هم اکنون به لطف بی کران تو، همه چیز و همه کس توانگرم می سازد و باور دارم قدرت بی پایان تو و دست مهر و یاری ات به همراه لطف سرشارت از بهترین و رضایت بخش ترین راهها در همه مسایل زندگی به یاری ام می شتابد ...

پس آسوده خاطر ادارۀ عالی همه امورم و گشایش همۀ مسایل ام را به ارادۀ قدرتمند تو می سپارم.

بار الها به تو قول میدهیم  بر سر این تعهد می مانم که :

هر روز به لطف و توفیق تو، بهتر از روز قبل باشد ؛ که نه برداشت منفی کنیم و نه کلام منفی بر زبان بیاوریم و نه ناسپاسی ات کنیم

+ نوشته شده در شنبه 23 بهمن1389ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط منصوره و مینا |