میروم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا میروم از شهر شما
به خدا میروم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
میبرم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
میبرم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید محال
میبرم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
بخدا غنچه شادی بودم
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بران لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
میروم خنده به لب خونین دل
میروم ... از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
به خدا میروم از شهر شما
به خدا میروم از شهر شما
به خدا میروم از شهر شما
à شاید بشه گفت توی خونواده ما این دیگه عادت شده که هربار نگران سلامتی یه نفر باشیم.
از سال 82 نحسی بیمار و بیماری افتاده توی خونه ما ... انگار بیرون ام نمیخواد بره.
شکرت خدا. چی بگم.
التماس دعا
***
à تا حالا شده اینقدر از کسی حالت به هم بخوره که واسه احتمال اینکه ممکنه اون طرف الان بهت زنگ بزنه، گوشیت رو هول هولکی خاموش کنی؟
***
à دلم میخواد یه کم نفس بکشم اما نمیشه ...
کوتاهترین تبر، به تنه اش می رسد.
خیلی بد.
یه چیزایی توی این کله پوک من بود که زیاد بهش مطمئن نبودم، اما الان هستم. یعنی مطمئن شدم. مطمئنم کردن. خودم خواستم که مطمئنم کنن ...
شاید دیر ... اما واسم مهم نیست.
ماهی رو هروقت از آب بگیری تازه ست ... خیلی خوشحالم که دیرتر از این نشد.
جالبه ، حالم هم بده ، هم خوب ...
خدایا شکرت.
من که تلفنی و اس ام اس ای و ۳۶۰ ای و دیداری بهت تبریک گفتم و تو هم که کادوت رو گرفتی
اما خب وبلاگی هم جای خودش رو داره ![]()
مینای عزیزم
تولدت مبارک

فقط یک عاشقانه آرام رو ازش خوندم اما همون یکی هم واسم کافی بود تا با رفتنش من هم دلگیر بشم ...
روحش شاد .
۱. عشق نوعی گفتن است و عالی ترین نوع گفتن.
جنگ هم گفتن است.
ایمان هم گفتن است.
نگاه کردن، یک واژه ی نرم است.
۲. برای نفسی آسوده زیستن، چاره ای نیست جز مهی فشرده را گرداگرد خویش انگار کردن ... مهی که در درون آن، هر چیز غم انگیز، محو و کمرنگ شود.
تو از من می خواهی که شادمانه و پر زندگی کنیم، نه ؟
برای شادمانه و پر زیستن در عصر بی اعتقادی روح، در مه زیستن ضرورت است.
۳. این چیست که ساخته ای و پرداخته ای خدای من ؟؟؟
آیا آن پیرقبادیان راست گفت که : همه فتنه ها از توست، اما جرات سرزنش کردنت در من نیست ؟
۴. دائما می اندیشم، شب و روز و در تمامی لحظه ها، در باب راهم، مکتبم، مردمم و وطنم.
من متعلق به نفرت از اسارتم و نفرت از استبداد ... اما به باور داشتن، عادت نمی کنم.
۵. تو هرگز به خاطر وطنی که به عادت دوست داشتنش مبتلا شده ای، به جان نخواهی جنگید !!!
هرگز به خاطر مردمی که به مهرورزی به ایشان، عادت کرده ای زندگی نخواهی داد.
نمازی که از روی عادت خوانده شود، نماز نیست. تکرار یک عادت است ... نوعی اعتیاد.
حرفه ای شدن، پایان قصه خواستن است.
۶. چشم آنکس که می بیند مهم نیست، روح آنکس که دیده می شود مهم است.
همه کس را که نمی شود واداشت به چشم پدری یا مادری نگاه کنند، اما خورشید ... اگر واقعا خورشید باشد، همه خیره چشمان بدنگاه را کور می کند.
۷. مشکل زندگی را مشکل می کند. مشکل به زندگی معنا می دهد. شیرینی زندگی از آنجا سرچشمه می گیرد که تو بر مشکلات غلبه کنی ... بدون این غلبه زندگیمان خالی خالی ست.
۸. بهترین دوست انسان، انسان است و نه کتاب. کتاب ها تا آن حد که رسم دوستی و انسانیت را بیاموزند معتبرند، نه تا آن حد که مثل دریایی مرده از کلمات مرده، تو را در خود غرق کنند و فرو ببرند.
تو در کوچه ها انسان خواهی شد و نه در لابه لای کتاب ها.
تو در کوه ها، در جاده ها و در کنار ستمدیدگان واقعی، رسم زندگی را یاد خواهی گرفت، نه با غوطه خوردن در آثاری که در اتاق های در بسته نوشته شده و نویسندگانش هرگز نسیم را ندانسته اند و قایقی در تن طوفان را ....
۹. خداوند! کینه ام به دشمنان میهنم را عمیق تر کن و زخم روحم را چرکین تر.
خداوندا! خوف از ظالمان را در من بمیران و توان آن عطایم کن که تخت سینه ناکسان بکوبم، بی ترس از عواقب خوف انگیزش ...
۱۰. از شباهت بیزارم ...
شباهت میان این آواز و آن آواز ...
این کلام و آن کلام ...
این نگاه و آن نگاه ...
دیروز و امروز ...
از شباهت به تکرار می رسیم، از تکرار به عادت، از عادت به بیهودگی و از بیهودگی به خستگی و نفرت.
یاد، انسان را بیمار می کند.
با تو بودن ، همیشه پر معناست
بی تو ، روحم گرفته و تنهاست
با تو ، یک کاسه آب، یک دریاست
بی تو ، دردم ، به وسعت صحراست
با تو بودن ، همیشه پر معناست
با تو آسان ، هزار کار خطیر
با تو ممکن، جهاد با تقدیر
بی تو ، غم ، برهنه همچو کویر
با تو ، یک غنچه ، دشتی از گل هاست
با تو بودن ، همیشه پر معناست
ای تو تعریف ناپذیرترین
بی تو ، من ، کوچم و حقیرترین
خیالات چهار ساله ی من ...
خیلی دوستت دارم.

نشستی روی تخت و داری به ماجرای بلیط خریدن و نبودن و جانشدن فکر میکنی ...
به اون همه انتظار واسه خرید بلیط ...
به مرخصی گرفتن و ساک سفر بستن ...
به لحظه خداحافظی ات با دوستات ...
به خانم خسروی، به ملیحه، به نیلو ، به نورا ...
به حرفایی که زده شد ...
به انگشتر عقیق ...
به اون شیرینی هایی که شکل زیر شلواری راه راهه ...
به مهر مشهدی ...
به جانمازی که قرار بود واسه آقای زارع بخری ...
به دی دیش ای که قرار بود واسه امین بخری ...
به التماس دعاهایی که قرار بود به گوش امام رضا برسونی ...
به همه چی ...
اما چه فایده ...
به همین راحتی همه چیز خراب شد.
امام رضا ... خیلی دلم شکسته ، خیلی دلم میخواست بیام ، خیلی حرفا باهات داشتم ، از اینجا هم نمیخواستم بهت بگم ، دیگم نمیگم ... تا وقتی قسمت من و نجمه بکنی که بیایم مشهد ... زیارتت ..
امام رضا ... قسمتم نبوده ، نطلبیده بودی ، حکمتی درش هست ... همه رو میدونم و میفهمم اما هر کار میکنم جلوی این بغض رو نمی تونم بگیرم که نترکه و جلوی این دل رو نمی تونم بگیرم که آه نکشه ... میدونی چقدر دل ما هوای تو رو کرده بود ؟؟؟
دیگه چی میتونم بگم ، جز اینکه ...
خدایا ... شکرت ...
همین.
منصوره جونم اون اوایل اینجا شده بود دفترچه خاطرات، یادته؟ و چه خوب که نوشتیشون ...
اما خیلی وقته که دیگه هیچ خاطره ای اینجا نوشته نشده، از بس ندیدیم همدیگرو ![]()
و حالا این و اینجا مینویسم که یادمون بمونه، چون امشب خیلی خیلی خیلی باحال بود و به من که خیلی خوش گذشت و میدونم که به تو بیشتر ![]()
بگو و بخند ارزونی شه، سر همه چی مهمونی شه، رفاقتهای سر سری از این به بعد جون جونی شه ...
این روزها همه طپش نگاه میکنند، شما چطور؟
اگه تو دست رو بدی به دستم، یک روزی بذاری به تو برسم ... قربونت میشم من، برات میمیرم...
رپ ... دختر تهرون ...
مهسا : دیوونتم، دق(غ ؟) میکنم اگه نیام به دیدنت ...
موقع خداحافظی، کاملا شانسی ... سامان: داری میری؟ مطمئن باش که یک روز با چشم گریون برمیگردی اما حالا هر جا میخوای تو برو ، یادت نره با من چه کردی...
خیلی دلم برات تنگ شده منصوره
![]()
بذار بیام خونتون، تقویمی که ملیحه داده سال 88 دیگه به درد نمیخوره هاااااااااا

رابرت داینس زو، قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین زمانی توانست در یک مسابقه موفق شده و مبلغ زیادی پول برنده شود.
در پایان مراسم و پس از گرفتن جایزه زنی بسوی او دوید و با تضرع و زاری از او خواست تا پولی به او بدهد تا بتواند کودک بیمارش را از مرگ نجات دهد.
زن گفت که هیچ پولی برای پرداخت هزینه درمان ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش ازدست خواهد رفت.
قهرمان گلف درنگ نکرد و تمام پول را به زن داد.
هفته بعد یکی از مقامات انجمن گلف به رابرت گفت: ساده لوح خبر جالبی برایت دارم! ... آن زن اصلاً بچه مریضی نداشته که هیچ، حتی ازدواج هم نکرده ... اون به تو کلک زده دوست من!
رابرت با خوشحالی جواب داد:
« خدا رو شکر! پس هیچ کودکی در حال مرگ نبوده! این که خیلی عالیه! »
استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب به دست گرفت.
آن را بالا گرفت که همه ببینند.
بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند: 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن نمی دانم دقیقا وزنش چقدر است.
اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید: اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می فافتد؟
یکی از شاگردان گفت: دستتان کم کم درد می گیرد.
استاد گفت: حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگر دیگری گفت: دست تان بی حس می شود، عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شود و مطمئنا کارتان به بیماذستان خواهد کشید.
همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب بود، ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه.
استاد گفت: پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ در عوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند.
یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقا ... مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید، اشکالی ندارد، اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهد آمد، اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است، اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذاریم.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیریم، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید.
« دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری »
مادر: چطور به خودت اجازه میدهی که زندگیات را تباه کنی؟ درس نخوانی، کار نکنی و تشکیل خانواده ندهی؟ من بخاطر خوشبختی تو آن جهنم را تحمل کردم و با آن مرد ساختم.
پسر: مادر! تمام اشتباه تو در این است که فکر میکردی من میتوانستم در جهنم بچه خوشبختی باشم!
وقتی نشستی توی سالن خونه ای که 17 ساله با صاحبش فامیل شدین و از اون به بعد خیلی به هم نزدیک شدین و هرسال عید دیدنی و مهمونی ماه رمضون و سر زدن های وقت و بی وقتتون فراموش نشده ، یادت میاد که حدود 17 سال پیش آجی زهرا بالاخره به جواب یکی از خواستگاراش جواب مثبت داد و شد عروس ... دختر عمویی که با مامان و بابای تو رابطه عاطفی جالب و خاصی داره و همین باعث شده که شما با کلمه آجی خطابش کنین.
بعد یادت میاد که این آجی یه مادر شوهر خیلی ناز و پاک به اسم فاطمه داشت، مادر شوهری که هر وقت میخوای تو ذهنت باز به یادش بیاری تنها یه چهره سفید خندان با چشمای رنگی به ذهنت میاد ... فاطمه خانمی که چند سال پیش در اثر تصادف خیلی راحت و زود از دنیا رفت ... فاطمه خانمی که وقتی رفتی مراسم اش انگار که شما فامیل نزدیک و خونی اش هستین نه اون همه خواهر و برادر و ...
یادت میاد که هیچوقت نتونستی این موضوع رو واسه خودت هضم کنی که چرا فامیل های این خانواده باهاشون قطع رابطه کردن ... واست موجه نبود و نیست که یه دختر منگول بتونه دلیل این قطع رحم باشه !!!
پریچهر خواهر شوهر بزرگ آجی، 17 سال پیش که تو دیدیش، 35 سالش بود اما قد و قواره اش به اندازه یه بچه 6 ساله بود و قیافه و ظاهر خوبی هم نداشت ... اما قلب مهربونی داشت ... مثله یه بچه ...
این میتونه دلیل ترک رابطه باشه ؟ یادت میاد که بارها آدمای مختلفی بهت گفتن : واییی منصوره تو چطور دلت میاد با این دست و روبوسی کنی و تو همون لحظه دلت خواسته بزنی تو سر اون آدم ابله نفهم ...
فاطمه خانم حدود 7 سال پیش رفت و پریچهر رو تنها گذاشت ... از اون به بعد کوچکترین دختر خانواده، بهناز، شد پرستار پریچهر ... پریچهری که هر دقیقه یه سازی واسه خواهرش میزد و ایرادای کوچیک و بزرگ و غرغر های کم و زیادش تمومی نداشت ... تا سال پیش که پریچهر رو به یه مرکز نگهداری سپردن تا بهناز بتونه نفسی بکشه و کمی هم به خودش برسه ...
امسال ... دی ماه ... چند روز بعد از تولدش ... بر اثر سکته قلبی ... پریچهر هم فوت شد و این میون بهناز از همه بیشتر شکست ...
امسال عید که رفتی خونشون، بهناز رو دیدی با یه پدر پیر و خمیده از این دو داغ ... بهنازی که با گریه واست تعریف میکرد که تنها امیدش به زندگی رو هم از دست داده ... تنها همزبون اش ... تنها خواهرش ...
هنرهای دست پریچهر رو جای جای اون خونه می تونی ببینی ... کارای قشنگ و ظریف قلاب بافی که بهناز با دیدنش به یاد پریچهر و مامان فاطمه اش میفته ...
و تو دیروز یاد پریچهر افتادی، یاد پریچهری که تو به خاطر گرفتاری های الکی و ساختگی خودت به دیدنش نرفتی و الان دیگه نیست ...
و هنوزم واست درس نشده و نمیخوای به دیدن همسایه، دوست و همکلاسی ای بری که از سال سوم دبستان کاملا فلج شده و توی خونه افتاده ... دوستی که به پیشنهاد دکترا تو رو ازش جدا کردن چون داشتن میدیدن که این مریضی چطور داره توی روح دوست نزدیک اش که تو باشی هم اثر میذاره ... و این شد بهونه خوبی واسه دوری تو از اون و بعدها هم درس و دانشگاه و کار شدن بهونه های بعدی ات ...
همسایه، دوست و همکلاسی ای که همیشه ترسیدی واسه دیدنش دیر بشه اما باز به خودت تکونی ندادی ...
دست خودت نیست ... از دیدنش می ترسی ... همیشه ترسیدی ... آخه دیدن یه دختر ام اس ای چه ترسی داره منصوره ؟؟؟!!!
تو میدونی که با دیدنش باید از خودت، از قدت، از قیافت، از شعورت، از معرفتت و از همه وجودت باید خجالت بکشی ... شاید واسه همینه که میترسی.
عمه خدابیامرز همیشه میگفت : آدم حتی اگه یه ثانیه هم به آخر عمرش باقی مونده باشه، آخرش به اصل اش رجوع میکنه …
و جواد به اصل اش رجوع کرد تا به همه ثابت کنه که آدم اگه ریشه داشته باشه، اگه اراده داشته باشه و اگه بخواد، حتی بعد از 12 سال اعتیاد … بدون هیچ دارو و درمان و دکتر و بدون کمک گرفتن از هیچ مرکز ترک اعتیادی ، میتونه خودش رو آزاد کنه …
درسته که سال های خوب زندگیش رو از دست داد و درسته که دیر به فکر افتاد اما بهش حسرت میخورم … به اراده ای که داره و آزادی که الان با تمام وجود داره ازش لذت میبره …

آقاى جك، رفته بود استخدام بشود . صورتش را شش تيغه كرده بود و كراوات تازه اش را به گردنش بسته بود و لباس پلو خورى اش را پوشيده بود و حاضر شده بود تا به پرسش هاى مدير شركت جواب بدهد .
آقاى مدير شركت، بجاى اينكه مثل نكير و منكر از آقاى جك سين جيم بكند، يك ورقه كاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به يك سئوال پاسخ بدهد . سئوال اين بود :
"شما در يك شب بسيار سرد و طوفانى، در جاده اى خلوت رانندگى ميكنيد، ناگهان متوجه ميشويد كه سه نفر در ايستگاه اتوبوس، به انتظار رسيدن اتوبوس، اين پا و آن پا ميكنند و در آن باد و باران و طوفان چشم براه معجزه اى هستند .يكى از آنها پير زن بيمارى است كه اگر هر چه زود تر كمكى به او نشود ممكن است همانجا در ايستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را بخواند . دومين نفر، صميمى ترين و قديمى ترين دوست شماست كه حتى يك بار شما را از مرگ نجات داده است . و نفر سوم، دختر خانم بسيار زيبايى است كه زن رويايى شماست و شما همواره آرزو داشته ايد او را در كنار خود داشته باشيد . اگر اتومبيل شما فقط يك جاى خالى داشته باشد، شما از ميان اين سه نفر كداميك را سوار ماشين تان مى كنيد؟؟ پيرزن بيمار؟؟ دوست قديمى؟؟ يا آن دختر زيبا را ؟؟ "
جوابى كه آقاى جك به مدير شركت داد، سبب شد تا از ميان دويست نفر متقاضى، برنده شود و به استخدام شركت در آيد.
راستى، ميدانيد آقاى جك چه جوابى داد ؟؟
اگر شما جاى او بوديد چه كار ميكرديد ؟؟
و اما پاسخ آقاى جك :
آقاى جك گفت : " من سويچ ماشينم را ميدهم به آن دوست قديمى ام تا پير زن بيمار را به بيمارستان برساند، و خود من با آن دختر خانم زيبا در ايستگاه اتوبوس ميمانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار كند. "

هی ... !!
پشت سرت رو نگاه کن !
در سالی که گذشت چند تا دل رو شکستی ؟!
چند دل بدست آوردی ؟!
اشک چند چشم رو در آوردی ؟!
بر روی چند لب، لبخند نشوندی ؟!
چند تا روح رو آزردی ؟!
چند روح رو به پرواز در آوردی ؟!
در چند وجود، بوتۀ محبت کاشتی ؟!
ریشۀ کینۀ چند قلب رو بارور کردی ؟!
کدوم نابسامانی رو سامان دادی ؟!
چه زخم هایی رو التیام بخشیدی ؟!
کدوم بیچاره رو چاره نمودی ؟!
کدوم روح آشفته رو آرامش بخشید ؟! ....
یادت هست ؟؟؟!!!
اکنون در این فصل پرسش ها بزرگ،
موقع نگاه کردن به شگفتی ها و زیبایی ها و ترنم چشمه و باران،
از خود می پرسم :
آیا تو هم به سمت شکفتن کوچیده ای ؟؟
در زیبایی روح خود کوشیده ای ؟؟
ببینم،
آیا در تو نیز ترنمی تازه،
زمزمه ای نو و هیاهویی بدیع آغاز شده است ؟
این روزها می خواهم به زیستن بیندیشم
و دمی در پی راستی و اعتدال در سخن و عمل باشم.
میدانم که در این فصل پرواز،
اگر بهارانه نشوم،
چیزی از بهار را ادراک نخواهم کرد.
حالا که روحم به اهتزاز در اومده و قلبم در بیکران سبز در پرواز است،
و زمان، زمان زبان گشودن است و آواز،
ساز درونم را کوک می کنم تا زیباترین آهنگ را بنوازد.
سه تار دلم را می لرزانم تا از آن موسیقی دلنشین عشق برخیزد.
حالا دیگر بر شاخه های خشکیدۀ وجودم، لبخند جوانه های تازۀ امید را می بینم.
در این روزهای تقلب قلب ها و احوال،
قلبم را از دست های نامحرم پس می گیرم
و به حریم دوست می آورم.
پرواز را تمرین می کنم
و حالم را از اسارت بیحالی و رخوت بیرون می کشم و به نشاط می رسانم.
می دانم که در این روزها اگر سراغ قلبم را نگیرم،
با بهار محرم نخواهم شد.
چه لطیف و شگفت و نکته آموز است
دعای آغازین سال و نخستین خواسته هایم درآستانۀ بهار!
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
دست به دامن آسمان می شوم
و از او می خواهم که
مرا به دست محبتی که بر سر قلب و روحم می کشد، بنوازد.
میخواهم،
شیوۀ باغبانی کشتزار لحظه هایم را از او بیاموزم،
تا امسال را به داس بیهودگی نسپارم،
و در هجوم ملخ های غفلت و گیاهان هرز هواپرستی،
باغ وجودم را، آفت زده و پژمرده نبینم.
از بهار آفرین و کاروان سالار قافلۀ لیل و نهار می خواهم،
چنانم کند که روز و شب ها سال را به خورشید ایمان و ستارگان عمل صالح روشن کنم.
خدای من!
به من توانی بخش که آوندهای وجودم قطره قطرۀ خلوص و جرعه جرعۀ صداقت باشد
و شکفتن و بالندگی را تجربه کند.
می دانم که معبود من،
مرا روحی شفاف و زلال عطا خواهد کرد
و مرا به سرزندگی و شور عاشقانه رهنمون خواهد شد.
سال نو مبارک
A little girl and her father were crossing a bridge. The father was kind of scared so he asked his little daughter, "Sweetheart, please hold my hand so that you don't fall into the river."
The little girl said, "No, Dad. You hold my hand." "What's the difference?"-- Asked the puzzled father.
There's a big difference, replied the little girl.
"If I hold your hand and something happens to me, chances are that I may let your hand go. But if you hold my hand, I know for sure that no matter what happens, you will never let my hand go."
In any relationship, the essence of trust is not in its bind, but in its bond. So hold the hand of the person whom you love rather than expecting them to hold yours...
The beauty of life does not depend on how happy you are. But on how happy others can be because of you!